خنياگر ِ غمگينيست
که آوازش را از دست داده است.
زبان ِ سخن بود
| هزار کاکُلي شاد |
|
| در چشمان ِ توست |
در گلوی من.
ای کاش زبان ِ سخن بود
آنکه ميگويد دوستات ميدارم
دل ِ اندُهگين ِ شبيست
که مهتاباش را ميجويد.
زبان ِ سخن بود
هزار ستارهی گريان
در تمنای من.
ای کاش زبان ِ سخن بود
خواب بودم من به خلوت خواب خواب
فارغ از افسون آب و باد و خاک و آفتاب
ماده ببری آمد و بر هر دو چشمم لیس زد
من دویدم رو به صحرا
تا بپرسم راز خوابم را
لاله ای از دور بانگ هیس زد
ایستادم چشم در چشم سراب
خاک با بهت نگاهم طرح یک تندیس زد
حسین پناهی
آری .
آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
تو در چشم من همچو موجی
خروشنده و سرکش و ناشکیبا
که هر لحظه ات می کشاند به سویی
نسیم هزار آرزوی فریبا
تو موجی.تو موجی و دریای حسرت
مکانت پریشان رنگین افق های فردا
نگاه مه آلود دید گانت
تو دائم به خود در ستیزی
تو هرگز نداری سکونی تو دائم ز خود می گریزی
چه می شد.خدایا
چه می شد اگر ساحلی دور بودم
شبی با دو بازوبگشوده خود
تو را می ربودم.تو را می ربودم
