بادستانم کنارش زدم
علاقه به من رو کرد
بادستانم کنارش زدم
محبت به من رو کرد
و باز هم ...
چون آینده را دیدم
آینده برایم زیباتر بود
چون خودم را در اول راه دیدم
دیدم اگر قدم بردارم
می توانم
در آینده قدم های عشق را پیدا کنم
ولی
وقتی در قدم های عشق قدم بردارم
آینده برایم بی معنی خواهد شد
من عشق را به روزگار دادم
و روزگار عشق را به من...
روزگاز آینده را به من داد
و نقشه ی رسیدن به عشق
پس می خواهم ازحالا
از حالا که خودم را در اول جاده ی زندگی می بینم
شروع کنم
به آینده فکر کنم
به زندگی ام
و به ...!
در صف ایستاده
چشم به راه
با کفش های کهنه
با پاهای خسته
و با چشم های بارانی
کی می شود انتظار به پایان برسد
ولی از آن هم می ترسم
از فردای تاریک تر
من ازهمه چیز می ترسم
از فردا
از دیروز
و از امروز
و فقط لحظه ای در آرامشم
که در کنار معشوقم باشم
در کنار یکتایم
و...
و در کنار اوست که آرامش از آن من خواهد شد
پس همچنان با جسمی خسته
ولی با روحی امیدوار
منتظرم.
گاه به گاه برای مصالح زمینی از آن دور می شوند
و برای هدفی زمینی ار آن جدا می افتند
با وجود این همه ی روح ها در دستان امن عشق اقامت دارند
تا زمانی که مرگ از راه برسد و آن ها را نزد خدا به عالم بالا ببرند
