بگذار سپیده سر زند
چه باک که من بمیرم شبنم فرو خشکد
و شبگیر خاموش شود
وشباهنگ گنگ گردد
و مهتاب رنگ بازد
و ستاره ی سحری بازگردد
و راه کهکشان بسته شود...
بگذار سپیده سر زند
و پروانه به سوی آفتاب پر کشد
شبنمی افتاده به چنگ شب حیات
آرام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ
نشسته ام و چشم های خاموشم را
به لب های کبود مشرق دوخته ام
پرستو های بی بهار من!
قاصدک های آواره در باد
بازگردید...

شب گرفته
آسمان در قلب دریا به صدا در می آید
و ستاره ها
ار اعماق وجودشان
بودن را فریاد می زنند
و من بین آن ها
در لابه لای وجودم
گیر افتادم
و من همیشه بی تو
از با تو بودن سخن می گویم
تا نزدت آیم
ای یگانه بی همتا...
زندگی ام را
با رنگ سیاه
بنویسم
و با خط دل بنگارم
و با کلام عشق آغاز کنم
که شاید این بار در این جاده تاریک سیاه
بتوانم تنها با نور عشق زندگی گنم
عشق در اوج اخلاصش
به ایثار رسیده است.
و در اوج ایثارش
به قساوت!
وقتی تو رفتی
آسمان برایت گریست
اما
من فقط بر جاده انتظار نشستم
و نگاه کردم
و قلبم همچون دریایی برایت به خروش درآمد
تا شاید بعد از خروش
آرامشش را به من هدیه کند
من به دنبال آرامشم
پس نه مثل آسمان می گریم
و نه مثل تو می روم........

